تبليغاتX
کلبه تنهایی

یک سنگ کافیست برای شکستن یک شیشیه

یک جمله کافیست برای شکستن یک قلب

یک ثانیه کافیست برای عاشق شدن

یک دوست کافیست برای تمام زندگی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:21  توسط امیر آذری | 

چه تلخ بود روز جدايي،روزي که آخرين نگاه سرد
و بي جانت را به چشم هاي اشک آلود من دوختي و
گفتي خدا حافظ و از وقتي که رفتي من هم سرگردان باغ آرزوهايم شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:53  توسط امیر آذری | 

پدر جان
__
نمي خواهم به اندازه گلها دوستت داشته باشم
چون روزي گل در باغ پرپر مي شود
__
نمي خواهم به اندازه درياها دوستت داشته باشم
چون روزي طوفان در آن طغيان مي کند
__
نمي خواهم به اندازه عمرم دوستت داشته باشم
چون روزي عمرم به پايان مي رسد
__
مي خاهم به اندازه ستارگان دوستت داشته باشم
چون ستارگان هميشه جاويدانند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:31  توسط امیر آذری | 

بنگر چگونه بال هايش به سوي آسمان بر افراشته!
و با پر هاي فنا ناپذير و بي شباهتش به پوشش انسانها،
هوا را به هر سو مي راند و بال ميزند؟
هر قدر نزديکتر مي شد،آن بهشتي
با درخششي بيشتر برق مي زد،گونه اي که
نگاهم تاب ديدن آن نداشت و به پايين خيره شدم...
با زورقي با خطوط کشيده اش،
با سبکبالي به ساحل رسيد،
وز شدت سرعت،هيچ اثر از خويش باقي نمي نهاد!
پيشاپيش زورق،قايقران آسماني حظور داشت،
آن گونه که بر چهره اش سعادت ابدي نمايان بود!
ارواح از هر سو،يکصدا و همزمان اين را بگفتند
و مابقي اين سرود مذهبي خواندند...
او صليبي مقدس بر روي آنان رسم کرد
و همه با يک حرکت،بر ساحل گام نهادند.
پدرم هم در ميان آنها بود
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:4  توسط امیر آذری | 


از دل من تا چشم تو
راهي بجز ترديد نيست
__
دلخوش به فانوسان مکن
اينجا مگر خورشيد نيست
__
با حس ويراني ميا
تا بشکنه ديوار من
__
چيزي نگفتن بهتر است
تا تکرار طوطي وار من

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 15:17  توسط امیر آذری | 
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
__
دلم می خواد بگم عاشقم
ولی نمی تونم بگم به اون
__
دارم تو قلبم یه خونه
دارمش برای همیشه برای اون
__
نمی زارم کسی تو قلبم
بره توش بجز اون
__
خدایا دلم گرفته از همه
نمی خوام آرامش،جز از اون
_-
وجودی وجودم زه وجود
شده موجود همه از اون
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 19:59  توسط امیر آذری | 

یک سنگ کافیست برای شکستن یک شیشه

یک جمله کافیست برای شکستن یک قلب

یک ثانیه کافیست برای عاشق شدن

یک دوست وفادار کافیست برای تموم زندگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:55  توسط امیر آذری | 

پازل دل کسی را شکستن هنر نیست

اگر با تکه های شکسته ی دل یک نفر پازل بسازید هنر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:34  توسط امیر آذری | 
انسان مجبور نيست حقايق را بگويد اما مجبور است چيزي را كه

مي گويدحقيقت باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 13:57  توسط امیر آذری | 


شب مهتاب دل در پيچ و تابه
 کنار چشمه ،چشمم غرق آبه
__
ز شب تا صبح بيدارم زيادش
دريغا ديده ي چشمم بخوابه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 19:37  توسط امیر آذری | 

من آن دست باغ پاييزم
                که تنهايش خواب نيلوفر است
                     __
اگر در سکوتم کنار سحر
                شبم وعده گاه گل اختر است
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 19:35  توسط امیر آذری | 


آن کيست که تا بشنود آواي دل من
                               جزغم،که بَرَدراه به دنياي دل من


از بس که صبور است بزودي نتوان ديد
                                نقش غمي از ظاهر سيماي دل من

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 19:26  توسط امیر آذری | 

در آرامش شب در خيابان هاي آرزوهايم گام بر مي دارم و روحم بر خانه اش وارد مي شود.طپش
قلبش در دلم باقيست و گرماي نفسش به چهره ام مي خورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:24  توسط امیر آذری | 

اشک جدايي براي پدر
__
غروب آخرين ديدار،لبهاي تو لرزيد و اشک غم ميان بام چشمان تو مي جوشيد.دلم لرزيد
و آزرده شد،چون راه از يکديگر جدا مي شد.دستت را ميان دستهاي خود گرفتم و به تو گفتم
که ديگر دستت گرمي دستهاي نوازشگر را ندارد.نگاهت خيره به من شد و اشک غم بر روي
گونه هايت ريخت،من هم گريه کردم،لبم لرزيد و دستت گل گريه را از چشمانم پاک کرد و به من گفتي:
"که من رفتم"
خدا حافظ پدرجان.روحت شاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 11:51  توسط امیر آذری | 

ديگر گوشم چيزي نمي شنيد...
با روحي به پا خاسته خيره شدم که با دست خويش،
تقا ضا داشت به آنچه آهنگ گفتنش را داشت،گوش دهم.
کف دستانش را به هم فشرد،انان را بالا گرفت
و با نگاهي به شرق،و گويي با خدايش قصد راز و نياز داشت،
گفت:"پروردگارا!به چيزي جز تو اعتنا ندارم...!"
ذکر خدا با شور و اخلاص بر لبانش جاري شد
و اين سرود را با چنان اعتقاد راسخي خواند
که هوش از سرم ربود و خود را از ياد بردم.
اي آنکه اين خطوط مي خواني!نگاهت تي کن!
حجاب حقيقت چنان نازک و شفاف است،
که انديشه ات به آساني بدان راه يابد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:58  توسط امیر آذری | 

ديگر گوشم چيزي نمي شنيد...
با روحي به پا خاسته خيره شدم که با دست خويش،
تقا ضا داشت به آنچه آهنگ گفتنش را داشت،گوش دهم.
کف دستانش را به هم فشرد،انان را بالا گرفت
و با نگاهي به شرق،و گويي با خدايش قصد راز و نياز داشت،
گفت:"پروردگارا!به چيزي جز تو اعتنا ندارم...!"
ذکر خدا با شور و اخلاص بر لبانش جاري شد
و اين سرود را با چنان اعتقاد راسخي خواند
که هوش از سرم ربود و خود را از ياد بردم.
اي آنکه اين خطوط مي خواني!نگاهت تي کن!
حجاب حقيقت چنان نازک و شفاف است،
که انديشه ات به آساني بدان راه يابد!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:54  توسط امیر آذری | 

اي روزگار
نفرين ابد بر تو آن ساقي چشمت
دُردي کش غم خانه ي تزوير و ريا بود
__
پرورده مريم هم اگر چشم به تو مي ديد
عيسي د گر مي شد و غافل ز خدا بود
__
نفرين ابد بر تو که از پيکر عمرم
نيمي که روان بود رها کردي و رفتي
__
نفرين ابد بر تو که اين شمع سحر را
در رهگذر باد رها کردي و رفتي
__
اين بود وفاداري و اين بود محبت
اي کاش نخستين سخنت رنگ مرگ داشت
__
اي کاش که آن محفل دل ساده فريبت
بر سردر آن مهر و نشاني ز قفس داشت
__
ديوانه برو تا نزدم چنگ به گيسوت
صورتگر تو زحمت بسيار کشيده
__
تا نقش تو را با همه نيرنگ به صد رنگ
چون صورت بي روح به ديوار کشيده
__
ديوانه برو ورنه چنان سخت بگيرم
تا گريه کنان آيي و در پاي من افتي
__
من عاشق احساس پر از آتش خويشم
خاکستر سردي چون تو نديدم
__
بايد که زمن دور شوي تا که جهان
اين آتش پنهان شده را باز ببيند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:52  توسط امیر آذری | 

آواز که مي خوانم
آتشي در آتش مي پيچد،ض
 مادرم پشت در مي نشيند،با صداي بلند گريه مي کند
در صداي لرزانش مدام مي گويد:"باز خواب پدر را ديده"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:50  توسط امیر آذری | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:48  توسط امیر آذری | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:47  توسط امیر آذری | 

وقتي که در ايوان دلتنگي هايت مي نشيني،وقتي که پشت يک پنجره باراني،بي هوا،شاعر مي شوي،وقتي
ديگر کسي براي شنيدن جمله هايت به اندازه لحظه اي فرصت نمي گذارد،کسي هست که مي شود
به او پناه برد،کسي که شب دلتنگي ها را با او مي توان قسمت کرد.نگاهت را از سنگفرشهاي خيس
و سرد کوچه هاي باران زده جدا کن.تا چه وقت مي خواهي در کوره راه هايي که براي خودت
ساخته اي،قدم برداري؟تا چه وقت مي خواهي ياسهايت را به ساقه هاي گلهاي گلدان هاي اتاقت پيوند
بزني؟مي توان از تاريکي ها گذشت.مي توان خود را در کوچه هاي سبز باور دوباره يافت.يک
نفر هست،يک نفر که تا خواب دوباره چشمهايت،با توست.شب دلتنگي هايت را با او قسمت کن.تنها
با او.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:46  توسط امیر آذری | 

گفتمش بي تو چه بايد کردن
تاري از موي سياهش را داد
__
گفتمش مونس شبهاي من کو؟ض
عکس رخساره ماهش را داد
__
وقت رفتن همه را مي بوسيد
به من از دور نگاهش را داد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:40  توسط امیر آذری | 

آن مه که شبانگاه بر دامن گونه هايم مي نشيند و صبح آهسته دور مي شود و هيچ چيز جز
شبنمي بر چهره ي اشک آلودم باقي نمي گذارد،بالا مي روند تا دوباره در چشمانم جاي گيرند و
شبانگاه بار ديگر مانند باران سرازير شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:37  توسط امیر آذری | 

در آرامش شب در خيابان هاي آرزوهايم گام بر مي دارم و روحم بر خانه اش وارد مي شود.طپش
قلبش در دلم باقيست و گرماي نفسش به چهره ام مي خورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:36  توسط امیر آذری | 

من اومدم بين خوبا
آشتي کنم باهات پدر جان
__
به کي بگم پشيمونم
از اين همه جرم خطا
__
ببين که من روم نمي شه
سرم رو بالا بگيرم
__
ميونه زندونه گناه
ببين پدر جان اسيرم
__
تو ماه خوب مني
گناه منو مي بخشي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:32  توسط امیر آذری | 

اي کاش اشک چنان بر دامان بي وفايي ها چنگ مي زد که جدايي ها را همچون آب سهل               می شست.اشک
در قفس چشمان من چنان گير کرده که گويي در بند سختي افتاده و ناگاه مرا به لرزه مي اندازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:20  توسط امیر آذری | 

پدر جان
__
نمي خواهم به اندازه گلها دوستت داشته باشم
چون روزي گل در باغ پرپر مي شود
__
نمي خواهم به اندازه درياها دوستت داشته باشم
چون روزي طوفان در آن طغيان مي کند
__
نمي خواهم به اندازه عمرم دوستت داشته باشم
چون روزي عمرم به پايان مي رسد
__
مي خاهم به اندازه ستارگان دوستت داشته باشم
چون ستارگان هميشه جاويدانند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:14  توسط امیر آذری | 

 

دل کندنم از او...کمتر از جان کندن نبود
جان کندم...تا از او دل کندم
يکدلي و يک زباني کاري نکرد
از بام من پرکشيدو بر بام تو نشست    اي رقيب
مگذار که بي سحربه روزه بنشيند يار من   اي رقيب
قامت سروش را بدرقه کن تا دم در
شيار زير چشمش را ببوس هردم بياد من
هر چه گفت خاموش باش وبهانه مگير از يار من       اي رقيب
در اين شبهاي دلتنگي و بي قراري تو بسپار گريبانت را به من
که حتي از گريبان تو بوي آن نازنين خوش است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:10  توسط امیر آذری | 

چه تلخ بود روز جدايي،روزي که آخرين نگاه سرد
و بي جانت را به چشم هاي اشک آلود من دوختي و
گفتي خدا حافظ و از وقتي که رفتي من هم سرگردان باغ آرزوهايم شدم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:0  توسط امیر آذری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بنده امیر آذری متولد سال1364 از شهر ساری هستم.

نوشته های پیشین
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آرشیو موضوعی
پدر
پیوندها
فرهاد مهراد
آبجی کوچولوم
مهسا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

سازنده وب

اميرآذري

 
JavaScript Codes JavaScript Codes