![]() |
![]() |
|
|
یک سنگ کافیست برای شکستن یک شیشیه یک جمله کافیست برای شکستن یک قلب یک ثانیه کافیست برای عاشق شدن یک دوست کافیست برای تمام زندگی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:21 توسط امیر آذری |
|
|
چه تلخ بود روز جدايي،روزي که آخرين نگاه سرد و بي جانت را به چشم هاي اشک آلود من دوختي و گفتي خدا حافظ و از وقتي که رفتي من هم سرگردان باغ آرزوهايم شدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:53 توسط امیر آذری |
|
|
پدر جان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:31 توسط امیر آذری |
|
|
بنگر چگونه بال هايش به سوي آسمان بر افراشته! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:4 توسط امیر آذری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 15:17 توسط امیر آذری |
|
|
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون __ دلم می خواد بگم عاشقم ولی نمی تونم بگم به اون __ دارم تو قلبم یه خونه دارمش برای همیشه برای اون __ نمی زارم کسی تو قلبم بره توش بجز اون __ خدایا دلم گرفته از همه نمی خوام آرامش،جز از اون _- وجودی وجودم زه وجود شده موجود همه از اون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 19:59 توسط امیر آذری |
|
|
یک سنگ کافیست برای شکستن یک شیشه یک جمله کافیست برای شکستن یک قلب یک ثانیه کافیست برای عاشق شدن یک دوست وفادار کافیست برای تموم زندگی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:55 توسط امیر آذری |
|
|
پازل دل کسی را شکستن هنر نیست اگر با تکه های شکسته ی دل یک نفر پازل بسازید هنر است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:34 توسط امیر آذری |
|
|
انسان مجبور نيست حقايق را بگويد اما مجبور است چيزي را كه
مي گويدحقيقت باشد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 13:57 توسط امیر آذری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 19:37 توسط امیر آذری |
|
|
من آن دست باغ پاييزم که تنهايش خواب نيلوفر است __ اگر در سکوتم کنار سحر شبم وعده گاه گل اختر است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 19:35 توسط امیر آذری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 19:26 توسط امیر آذری |
|
|
در آرامش شب در خيابان هاي آرزوهايم گام بر مي دارم و روحم بر خانه اش وارد مي شود.طپش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:24 توسط امیر آذری |
|
|
اشک جدايي براي پدر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 11:51 توسط امیر آذری |
|
|
ديگر گوشم چيزي نمي شنيد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:58 توسط امیر آذری |
|
|
ديگر گوشم چيزي نمي شنيد... با روحي به پا خاسته خيره شدم که با دست خويش، تقا ضا داشت به آنچه آهنگ گفتنش را داشت،گوش دهم. کف دستانش را به هم فشرد،انان را بالا گرفت و با نگاهي به شرق،و گويي با خدايش قصد راز و نياز داشت، گفت:"پروردگارا!به چيزي جز تو اعتنا ندارم...!" ذکر خدا با شور و اخلاص بر لبانش جاري شد و اين سرود را با چنان اعتقاد راسخي خواند که هوش از سرم ربود و خود را از ياد بردم. اي آنکه اين خطوط مي خواني!نگاهت تي کن! حجاب حقيقت چنان نازک و شفاف است، که انديشه ات به آساني بدان راه يابد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:54 توسط امیر آذری |
|
|
اي روزگار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:52 توسط امیر آذری |
|
|
آواز که مي خوانم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:50 توسط امیر آذری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:48 توسط امیر آذری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:47 توسط امیر آذری |
|
|
وقتي که در ايوان دلتنگي هايت مي نشيني،وقتي که پشت يک پنجره باراني،بي هوا،شاعر مي شوي،وقتي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:46 توسط امیر آذری |
|
|
گفتمش بي تو چه بايد کردن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:40 توسط امیر آذری |
|
|
آن مه که شبانگاه بر دامن گونه هايم مي نشيند و صبح آهسته دور مي شود و هيچ چيز جز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:37 توسط امیر آذری |
|
|
در آرامش شب در خيابان هاي آرزوهايم گام بر مي دارم و روحم بر خانه اش وارد مي شود.طپش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:36 توسط امیر آذری |
|
|
من اومدم بين خوبا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:32 توسط امیر آذری |
|
|
اي کاش اشک چنان بر دامان بي وفايي ها چنگ مي زد که جدايي ها را همچون آب سهل می شست.اشک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:20 توسط امیر آذری |
|
|
پدر جان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:14 توسط امیر آذری |
|
|
دل کندنم از او...کمتر از جان کندن نبود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:10 توسط امیر آذری |
|
|
چه تلخ بود روز جدايي،روزي که آخرين نگاه سرد و بي جانت را به چشم هاي اشک آلود من دوختي و گفتي خدا حافظ و از وقتي که رفتي من هم سرگردان باغ آرزوهايم شدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:0 توسط امیر آذری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بنده امیر آذری متولد سال1364 از شهر ساری هستم.
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
پدر |
| پیوندها |
|
فرهاد مهراد آبجی کوچولوم مهسا |
|
RSS
|